با عرض سلام خدمت همه ی ایرانی ها به خصوص خدمت مردم شهید پرور شهرستان جهرم من نادر مهراد مدیر این وبلاگ و این مرکز فروش هستم و از شما ممنون هستم که به وبلاگ خودتون آمدین

روزی مجنون برای دیدن لیلی بعد از کلی سرگردونی مسیر عبور اون روپیدا میکنه و از ساعت های اولیه صبح میره و سر راه لیلیش میشینه تا شاید روزگاریارش بشه و بتونه معشوقه خودش رو ببینه اینقدر اونجا به انتظار میشنه تا آفتابغروب میکنه و مجنون از رویه خستگی خوابش میبره از دست روزگار بد در همون زمان لیلیمیاد و از اون مسیر عبور میکنه . از همراهانش میپرسه که این کیه که اینجا سر راهخوابش برده ؟ بهش میگند که این همون مجنونه تو هست که بخاطره دیدن شما از صبح تاالان اینجا نشسته و اینقدر خسته شده که خوابش برده . لیلی لبخندی میزنه و چند تا گردو از تویه جیبش بیرون میاره و میندازهتویه دامن مجنون و به راهش ادامه میده و میره . بعد از ساعاتی مجنون از خواب بیدارمیشه و سوال میکنه که این گردو ها چیه تویه دامن من ؟ اطرافیانی که اونجا بودندماجرا رو براش تعریف میکنند و بهش میگند که لیلی وقتی فهمید تو بخاطرش این همه وقتاینجا نشستی لبخندی برای تو زد و رفت اما به یکباره میبینند که مجنون به سرش میزنهو گریه میکنه
سوال میکنند که چی شده ؟چرا اینطور میکنی با خودت ؟
میگه شما نمیدونید ! لیلیبا این کارش به من فهموند که تو هنوز باید بری گردو بازی و عاشقی کار تو نیست
تهیه و تنظیم :
WWW.AMAJIDF.MIHANBLOG.COM
برچسب:
نویسنده: نادر مهراد